#پناه_زندگی_پارت_430
احساس سایه ای باعث شد سرم رو بلند کنم..علی کنارم نشسته بود با اون پیرهن چهارخونه ریز شلوار لی تیپش فوق العاده شده بود اون عینک روی چشم هاش وفرم موهاش خیلی خوشگل بود..به این نتیجه رسیده بودم که علی خیلی جذابه ..شاید به خاطر غرور وحیاش که همیشه طرفدار داره..چند باری از دوستام شنیده بودم که میگفتن جذبه داره وخوش به حال مهتاب...آره واقعا خوش به حال من که علی رو دارم من خوشبختم که علی مال من ...
-مهتابم...
......
-مهتاب خانم .یه نگاهی بهمون بنداز دلمون پوسید از دیشب تا الان
.....
-مهتابم .یه نگاه بهم بنداز .
صورتم وبرگردوندم سمتش .با دیدن یه طرف صورتم که به کبودی میزد .دستهاش مشت شد .میخواست بیاره سمتم که صورتم رو برگردوندم
-الهی دستم بشکنه چه کردم باهات
زیر لب گفتم :خدانکنه
اما انگار شنید وگفت:چرا خداکنه من نباید میزدم هرچقدر هم که نگران وعصبی بودم نباید میزدمت
-.....
-مهتابم ..قربون اون چشمهای اشکیت برم ...غلط کردم
...
romangram.com | @romangram_com