#پناه_زندگی_پارت_428

-میخوام تنها باشم

توی خیابون ها همین جوری برای خودم داشتم میرفتم .فکر میکردم،به زندگیم به این که چرا من باید این همه از دست خانواده شوهر بکشم..چرا من نباید مثل ستاره عروس سوگلی باشم .داشتم به مامان خودم فکر میکردم که وقتی مهسا هنوز عروس خانوادگی ما نشده بود مامان چقدر دوسش داشت چون پیمان اون ودوست داشت چقدر هواش وداشت ووقتی دعواشون میشد مامان پیمان وراهنمایی میکرد ..اما فرخنده خانم چی ؟با این کارهاش میخواد به کجاها برسه ..میترسم با این کارهاش علی وازم بگیره.میترسم با یه عاق علی وبترسونی ومن وتنها بذاره .نمیتونم ببینم که حدیث بیاد جای من .من میترسم ، نشستم لب ساحل وزوم شدم به یه نقطه ..چه سفری شده بود....

نمیدونم چقدر گذشته بودکه به خودم اومدم.هوا داشت رو به تاریکی میرفت .به ساعتم نگاه کردم نزدیک های هفت بود .از جام بلند شدم وسوار ماشین شدم .جلوی ویلا علی رو دیدم که داشت راه میرفت.احتمالا یه دعوای حسابی باهام میکنه

از ماشین پیاده شدم ورفتم طرفش با دیدنم اومد جلوم تا خواستم حرفی بزنم احساس کردم صورتم سوخت .درد داشت دستم وگذاشت روش ..از درد صورتم اخم هام توی هم رفت بود واشکهام پایین میومد

-معلوم هست کدوم...بودی ؟

این روی علی برام ناشتاخته بود هیچ وقت از گل نازک تر بهم نمیگفت اما حالا دستش روی صورتم بلند شده..علی برگشت به مامان نگاه کرد که با سرزنش داشت نگاش میکرد .رفتم نزدیک مامان وپناه رو ازش گرفتم ورفتم توی اتاق .در واز پشت بستم..حوصله هیچ کس ونداشتم پناه گیج خواب بود ..داشت شیر میخورد که وسط هاش دیگه خوابش برد...گذاشتم روی تخت واومدم جلوی آیینه .صورت سفیدم یه طرفش به سرخی میزد احتمالا فردا کبود بشه..جای انگشت های علی روش مونده بود

حق داشت بزنه ؟این سوالی بود که بارها از خودم پرسیدم وآخر به یه سوال قطحی رسیدم واونم این بود که حق نداشت من و بزنه همین ...

نمیدونم چقدر گذشته بود که صدای در اومد..

-مهتاب عزیزم منم مادر دروباز کن

از روی تخت اومدم پایین دروباز کردم ومامان اومد داخل .رفت بالای سر پناه وکنارش نشست منم رفتم پایین تخت روی زمین نشستم .

مامان:خدا بگم با این فرخنده خانم ....استغفرالله

-چرا استغفار میکنی مادر من هرچی از دهنت درمیاد بگو لیاقتش همین

-ااامهتاب .درست فرخنده خانم بد تو باید این کارها رو بکنی .مهتاب اینجوری میخوای زندگیتو حفظ کنی با قهر با ناراحتی

romangram.com | @romangram_com