#پناه_زندگی_پارت_427


-علی هیچ میفهمی داری با کی صحبت میکنی ؟

-مادرمی تاج سرمی درست اما مهتاب برام خیلی عزیزه

-واقعا که

واز ویلا خارج شد .نشستم روی کاناپه وسرم رو با دستام پوشوندم.احساس میکردم سرم میسوزه وحرکت خون رو قشنگ متوجه میشدم

طولی نکشید که مژگان هم اومد توی ویلا وگفت:دستت درد نکنه داداش ما داریم میریم شما بمون وخانمت خدافظ

-مژگان این بچه بازی ها چیه از خودت درمیاری ؟

-به تو چه

-با برادرت درست کن

-احترامت واجبه اما تا وقتی تو احترام ماها رو نگه داری

مژگان که رفت علی هم زد از خونه بیرون..چه روزی شده بود واقعا ..علی که از خونه بیرون رفت پناه رو سپردم به مامان وگفتم که میخوام تنها باشم..

رو کردم سمت آرش وگفتم:آرش میشه سویچ وبدی بهم؟

سویچ وگرفت طرفم وگفت:کجا میخوای برای با این حالت؟


romangram.com | @romangram_com