#پناه_زندگی_پارت_426

حرصم در اومد وگفتم:چرا ما باید اون رو ببریم ؟

-چرا نباید ببرید خب حدیث دخترخاله علی .چی میشه مگه

-بهتر باشه برای یه وقت دیگه .الا ن با اجازه تون ما خودمون بریم که خیلی هم دیرمون شده

-غیر مستقیم داری میگی نیاد دیگه

-دلیلی نمیبینم آخه

-علی نمیخوای چیزی بگی ؟

-خب مهتاب راست میگه مامان.ما امروز ومیخوایم تنها باشیم

-آها با پیمان وآرش وستاره اون وقت فقط حدیث مزاحم تنهایی شما میشه .اصلا میدونی چیه ؟ما مزاحم شما شدیم ..برای همینم ویلاتون و از ما جدا کردید ..مردم عروس دارن منم دارم فقط داره بین ما دعوا وجدایی میندازه

علی دستمو ومحکم توی دستش گرفته بود وبا این روش میخواست بهم بگه که آروم باشم وکاری نکنم ..فرخنده خانم داشت پشت سر هم میگفت وبد وبیراه میگفت ..آخر علی عصبانی شد وگفت:بس کن دیگه مادر ،چیزی نشده که این همه شلوغش کردی ..

-چیزی نشده .زنت واستاده جلوی من داره میگه حدیث ونمیبریم چیزی نمیگه

-حرف بدی نزده که در کمال احترام بهتون گفت بعدا میبریم .الان میخوایم تنها باشیم

-از تو انتظار نداشتم علی .تو داری از اون طرفداری میکنی

-مامان اون زن من اون همیشه احترام شما رو داشته پس لطفا احترامش رو نگه داری

romangram.com | @romangram_com