#پناه_زندگی_پارت_425


علی با لذت داشت نگام میکرد بعد از مدتی گفت:دیدی تو هم پناه ومیبینی از خودت بیخود میشی ..مگه میشه این وروجک ودوست نداشته

-منم پناه رو کنار تو دوست دارم ..علی من خیلی خوشبختم چون تو رو دارم

-منم خوشبختم چون تو رو دارم

-ای تقلید کار

-حرف دل عزیزدلم

-خب بریم

-ببین مادر ودختر چه کردن..میگم دخترمون بزرگ شه بد دلبری میکنه

-دختر من تک

از اتاق اومدیم بیرون ..با دیدن فرخنده خانم لب و لوچه ام آویزون شد گفتم:سلام مامان

-سلام مهتاب خانم.خوبی ؟جایی میرید

-بله داریم میریم بیرون بگردیم

-ای کاش به ما هم میگفتی ما هم میومدیم اما خب اشکال نداره حدیث تنهاست حوصله اش هم خیلی سر رفته بذار بگم آماده بشه


romangram.com | @romangram_com