#پناه_زندگی_پارت_424
-وای الان مادر زن عصبی ها
-برو زیاد داری حرف میزنی
خندید واز آشپزخونه رفت بیرون ...آشپزخونه رو تمیز کردم وورفتم اتاق ستاره...
ستاره دراز کشیده بود آرش هم کنار تخت نشسته بود ودستش رو گرفته بود ..با دیدن من کمی ازهم فاصله گرفتن .نشستم کنار تخت وگفتم:خوبی ؟
ستاره:پدر سوخته بد داره اذیت میکنی ؟
آرش :بذار به دنیا بیاد ..اول از همه دماغش ومیکشم که چرا خانم من و این همه اذیت کرده
خندیدم وگفتم:توی خونه نمون ..خونه حالت وخراب تر میکنه..پاشو بریم بیرون ..هوا هم بارونی حالت وخوب میکنه
-راست میگی هوا بارونی ؟
آرش :چی شد چرا نشستی ؟
-من عاشق هوای بارونی ام ...
-پاشین حاظر شین بریم بیرون ..یه دور بزنیم چیه همش خونه نشستیم...
از اتاق اومدم بیرون..مامان .خاله کیمیا نمیخواستن بیان ..گفتن ما هروقت بخوایم میریم میگردیم کاری به کار ما نداشته باشین . ماهم ترجیح دادیم کاری کنیم اون ها راحت تر باشن..
علی اماده شده بود منم سریع حاضرشدم..پناه بیدار شده بود وپستونک به دهن داشت نگام میکرد..رفتم نزدیکش وقربون صدقه اش رفتم..الهی قربونت بره مامان که اینجوری نگاه میکنی میخوایم بریم بیرون...چه لباسی بهت بپوشونم؟؟آها اون لباس سورمه ایت قشنگ
romangram.com | @romangram_com