#پناه_زندگی_پارت_423
-چرا ؟
-با مادرت وخواهرات اصلا مشکل ندارم خودت میدونی که اما نمیتونم اون حدیث رو تحمل کنم میترسم یه چیزی بهش بگم دعوا بشه .خواهش ..
حرفم وقطح کرد وگفت:خواهش دیگه نداریم عشق من ..شما دستور بده فقط...خودت برای امروز برنامه بچین
بلند شد گفتم:واقعا
بله
-کجا داری میری ؟
-دارم میرم پیش نفسم ..وای که چقدر دلم براش تنگ شده
-علی خیلی بدی
- مهتاب جونم به پناه حسودی نکن ...چون عشق من
-اصلا نمیخوام ..باهات قهرم
اومد نزدیکم وگفت:تو که میدونی همه عمر منی ..بدون تو پناه هم برای من لذتی نداره
سرم وبرگردوندم طرفش وگفتم: میدونم عزیزم باهات شوخی میکنم برو پیشش مامان گناه داره پیشش مونده
romangram.com | @romangram_com