#پناه_زندگی_پارت_422
-علی چشمهاش وباز وبسته کرد که یعنی آره..براش چایی ریختم وگذاشتم جلوش .
علی:به پسرتو باز چرا چشمهات اینجوریه؟
پیمان:خوب نخوابیدم
-باید یکی مثل مهتاب برات دست وپا کنم تا شب ها راحت بخوابی
ذوق زده وکمی خجالت زده پرسیدم چرا؟
-اینقدر که صبح ها از آدم کار میکشه من واین ور اون ور میبره من شب ها مثل چی میفتم
لبم وجمع کردم وگفتم:خیلی بدی دوست ندارم اصلا
با چشم وابرو فهمیدم وکه میگه لبم واینجوری نکنم .خندیدم ومشغول چایی ریختن شدم...
پیمان که چایی اش رو خورد واز آشپزخونه رفت بیرون ...نشستم کنار علی وگفتم:علی
چایش رو گذاشت روی میز وگفت:بگو خانمم
-اما من که چیزی نگفتم...
-من بدون عشوه واینجورکارها هم حرف تو رو توی چشمهام میذارم پس راحت بگو
-دلم میخواد امروز خودمون باشیم خانوادت نباشه
romangram.com | @romangram_com