#پناه_زندگی_پارت_421


-بله

-تا چند وقت اینجوریه؟

دیگه واقعا نتونستم به قیافه اش نخندم.بلند قهقهه زدم واومدم آشپزخونه.همه صبحونه هاشون رو خورده بودن به جز من وپیمان وعلی..میزوچیدم که پیمان اومد .چشمهاش قرمز بود.با دقت نگاش کردم وگفتم:داداش خوبی ؟

-آره

-چیزی شده؟چرا چشمهات اینجوریه

-دیشب اصلا خوابم نبرد

-باز دوباره؟

-آره.نمیدونم چرا بعد از رفتن مهسا اینجوری شدم .دیگه نمیتونم راحت بخوابم

-میخوای بریم دکتر

-نه .تو چرا نمیخوری ؟بعد انگار یادش اومده باشه گفت:آها فهمیدم منتظر شازده ای

علی اومد آشپزخونه وگفت:کی منتظر من؟

به روش خندیدم وبا مهربونی گفتم:سلام صبح بخیر ..خوب خوابیدی ؟


romangram.com | @romangram_com