#پناه_زندگی_پارت_420
شام رو کنار هم خوردیم وهمه رفتیم خوابیدیم به اندازه کافی امروز خسته بودیم...
صبح با خستگی چشمهامو باز کردم.امروز دلم میخواست خودمون باشیم بدون مزاحم وفرخنده خانم وحدیث،خودمون باشیم وجمع خودمونی خودمون .با همین فکر از جام بلند شدم قبل از این که کاری کنم خم شدم وصورت نرم وسفید پناه رو بوس کردم .فرشته زندگی ما بود .دست وصورتم رو شستم..غزل توی پذیرایی نشسته بود وداشت کتاب میخوند .لبخندی زدم توی این مدت باهاش خیلی صمیمی شده بودم دختر خیلی خوبی بود خیلی هم مهربون ودلسوز بود.با این که هممون میدونستیم چقدر پولداره اما اصلا پیشش معذب نبودیم.بیخودی کلاس نمیذاشت ،جوری رفتار نمیکرد که انگار معذب واقعا ازش خوشم اومده بود.
کنارش نشستم وگفتم:به به غزل خانم صبح بخیر
-اا؟مهتاب جون ترسوندیم.صبح تو هم بخیر
-خیلی وقت بیدار شدی ؟
-یه یه ساعتی هست بیدارم!!
-من که اینقدر خسته بودم که هنوز خوابم میاد..
خاله از آشپزخونه اومد بیرون.توی دستش یه لیوان بزرگ شیر بود.خندیدم وگفتم:این دیگه چیه؟
-از صبح ستاره داره میاره بالا .این وببرم براش ببینم خوب میشه
-نگران نباشید .بار اول سخته
خاله خندید ورفت..یاد خودم افتادم که چقدر بد ویار بودم.سمت علی میرفتم حالم بهم میخورد.هی یادش بخیر..اما دوران خوبی نبود ...اومدن حدیث.قهرهامون، سرم وتکون دادم
اصلا دلم نمیخواست اول صبحی با فکر کردن به حدیث روزمو خراب کنم..بلند شدم واومدم اتاق.به علی نگاه کردم.به صورت مردونه اش ،به ته ریشی که تازگی ها گذاشته بود وخیلی مردونه ترش کرده بود.خم شدم وپتو رو کشیدم روش..پناه رو هم گذاشتم کنارش چندتا بالش گذاشتم کنار پناه تا نیفته...دستی به سروصورتم کشیدم واومدم بیرون.آرش ودیدم که کنار دستشویی ایستاده وهی میزنه پشت در..خندیدم وگفتم:بمیرم هنوز حالت تهوع داره
سرش وتکون داد خواستم رد بشم که گفت:مهتاب
romangram.com | @romangram_com