#پناه_زندگی_پارت_419
-جون دلم ...علی نبینه صدای پر از بغض تو رو
-من نمیتونم حدیث رو کنار تو تحمل کنم درکم کن.تو میتونی یه مرد وکنار من ببینی وچیزی نگی
-عمرا...تو حق نداری به هیچ مردی نگاه کنی ..میفهمی
ته دلم از این حرفش خوشحال شدم .هنوز هم مثل قبل از غیرتش به شوق میومدم ...لبخندی که اومد گوشه لبم ودید وگفت:آره عشق من همیشه بخند....
داشتیم آلوچه میخریدیم که حدیث اومد سمتون وگفت:وای من از اینا خیلی دوست دارم...چند وقتی میشه که از این ها نخوردم
با قیافه ای کج نگاهش کردم ...به ما چه که تو از این ها نخوردی ...علی بدون این که به حدیث نگاه کنه گفت:خانمم بریم این مغازه ...ببین از چیزی خوشت میاد
رفتم دستشو گرفتم ..خنده گشادی زدم وگفتم:وای آره بریم
علی هم بهم لبخندی زد .با هم رفتیم توی مغازه....
-نه انگار باید خودم دست به کار بشم
-میخوای چیکار کنی ؟
-دیگه نمیخوام توی هر کاری تو رو وارد موضوع کنم میخوام خودم جوابشون وبدم ...تا اینجا هم خیلی احترامشون رو نگه داشتم...
کمی که خرید کردیم ...برگشتیم سمت ماشین .پیمان نشسته بود داخل ماشین انگار زیاد حوصله نداشت.یه ذره نگرانش بودم اما خب اینقدر حواسم به حدیث بود که یادم رفت نگرانیم...
romangram.com | @romangram_com