#پناه_زندگی_پارت_418

-فکر میکردم حال تفریح وکارهای دیگه رو نداشته باشین

-اگه از اون نظر میگین ..باید بگم دیگه به مهسا فکر نمیکنم...اون ارزش دوست داشتن من نداشت اصلا لایق دوست داشتن نبود ...غرورم له شده داغونم ولی باید زندگی کرد مامانم که تقصیری نداره همش ناراحتی منو ببینه ...بذار دردو غصه من بمونه شب ها توی اتاقم .باخودم

-مهتاب خیلی دوستون داره

-منم دوسش دارم

-اون یکی خواهرتون چی ؟

پریسا؟اونم دوست دارم مگه میشه آدم یکی ودوست داشته باشه یکی ونه ..با مهتاب راحت ترم مهتاب خیلی زیاد هوامو داره ..اما پریسا از اول درگیر کارهای خودش وزندگیش بود..

ناهار وکه خوردیم یه عده نظر دادن بازی کنیم اکیپ ما گفتندبریم خرید وچرخی توی شهر بزنیم...وقتی سارا واحمد هم گفتند که بریم خرید اونها هم مجبور شدن بیان.هرچند ما اصلا علاقه نداشتیم که اونها بیان....سوار ماشین شدیم وراه افتادیم ...بازاش خیلی قشنگ بود خیلی هم چیزهای بامزه داشت اما خب به درد من نمیخورد مطمئن بودم اگه مهسای بود کلی از این چیزها براش میخریدم اما نیست حیف...سرم وکه بلند کردم احساس کردم دیدمش ..با دقت نگاه کردم اما نبود...ولی مطمئن بودم که دیده بودمش ...از بقیه جدا شدم واومدم این طرف

سرم وچرخوندم ودیدمش ...وای خدایا وای دست توی دست یکی دیگه...لباش میخنده ...داره میخنده وفکر یه آدم بدبخت نیست...اصلا چرا باید باشه حیف اون چند سال که پای این موندم اگه خیانت کرده بودم اینقدر نمیسوختم ...بغض گلوم وفشار میداد برگشت دید ....چشم توی چشم شدیم ...یاد آهنگ تتلو افتادم وبه این نتیجه رسیدم که دیگه چشمای نازش سگ نداره...

نگام وازش گرفتم وراهم وادامه دادم...وقتی بهش نگاه میکردم حالت تهوع سراغم میومد..کنار جوی آب نشستم ولی حالم بهم نمیخورد...سارا اومد طرفم وگفت:چی شده؟آقا پیمان؟حالتون خوبه ؟

مهسا رو دیدم که وقتی سارا رو کنارم دید عقب عقب رفت وجلو نیومد ...سارا رد نگاهم وادامه داد ورسید به مهسا ...فکر کنم حدس زدن براش آسون بود کی میتونست اینجوری حالم وخراب کنه...نگاهش عوض شده بود حالت نگاش ...چشمهای دیگه برق صبح رو نداشت ...کمک کرد بلند شم ...رفتیم توی ماشین نشستیم تا بقیه هم بیان.

مهتاب

-الهی قربونت برم خانمم ...تو ببخش عزیزم ...به خاطر من جوابشون ونده

با بغض گفتم:علی

romangram.com | @romangram_com