#پناه_زندگی_پارت_417
-خوبه
مهتاب اومد وتکیه اش رو داد به دیوار وبا یه لحنی کلافه گفت:پاشید حاظر شیم ...فرخنده خانم دستور گردش رو دادن...
خندیدم ورفتم توی اتاقم ..درکمد وباز کردم دلم میخواست بهترین شکل باشم چراش ونمیدونم..
شلوار لی پوشیدم ویه تیشرت طوسی از زیر ..یه تک کت هم روش ..دلم میخواست وقتی
میخواستیم بازی کنیم راحت باشم ..
ازاتاق اومدم بیرون ..همه آماده بودند وانگار منتظر من ...
آرش با اعصبانیت گفت:بدو بیا تا نزدمت
خندیدم وگفتم:این طرز رفتار با بچه ها اصلا مناسب نیست...آبجی ستاره مواظب خودت وبچه ات باش
ستاره یه ذره خجالت کشید اما من که چیز بدی نگفتم...ستاره زیادی باحیاست...
سوار ماشین هامون شدیم جوون ها باهم فرخنده خانم ومامان ونسرین خانم هم باهم بودن.ما هممون خودمون رو توی یه ماشین جا کردیم ...با این که سخت بود اما حال داد هیچکس دوست نداشت بره جز اکیپ فرخنده خانمینا...دست بردم سمت ضبط وتا جایی که میشد صداش وزیاد کردم ...انگار همه منتظر بودن ..دخترا چنان دست وسوت میزدن که انگار قر توی کمرشون خشک شده ...رفتیم جنگل ووبساطمون رو پهن کردیم من نشستم روی یه سنگ ..بعد از چند دثیقه غزل هم اومده کنار سنگ بقلی نشست...نگاش کردم موهاش وسفت از بالا بسته بود نامرد خیلی خوشگل تر شده بود اما خب بهتر از قبل...اصلا دوست ندارم که موهاش ومیریزه بیرون....ای بابا دوباره رفتم تو فاز ...ای خدا
گفت:امروز خیلی خوشحالین؟
-چطور؟
romangram.com | @romangram_com