#پناه_زندگی_پارت_416

با فاصله یه دونه مبل نشست وگفت:میشه با هم صحبت کنیم

از دستش عصبی بودم .دلم نمیخواست اونجوری وبا اون وضع بره بیرون؟دلم نمیخواست؟مگه من چیکارشم که دلم بخواد یا نخواد ..پیمان یادت نره تو از دخترا بدت میاد میدونی که بی معرفتن میدونی که فوری میذارن ومیرن ...حق نداری دل ببازی میفهمی حق نداری ....

از فکر اومدم بیرون وگفتم:صحبت؟درباره چیه؟

-میخواستم براتون توضیح بدم که صبح چی شد

-مهم نیست فراموشش کن ...

قیافه اش پکر شد وزیر لب جوری که انگار برای خودش تکرار کرد گفت:مهم نیست..

-من باید براتون توضیح بدم نمیخوام راجبم بد فکر کنید

بدم نمیومد بدونم که چرا اونجوری با اون حالش رفته کنار دریا...ساکت منتظر شدم تا شروع کرد

راستش صبح که از خواب بیدار شدم بنا به دلایلی اصلا حالم خوب نبود.میلم به هیچی نمیکشید..همه ناهارشون رو خورده بودندوخوابیده بودند منم از فرصت استفاده کردم ورفتم کنار پنجره ...ساحل خلوت خلوت بود پرنده هم پر نمیزد هیچکس نبود .همین خوشحال ترم کرد شالم رو انداختم روی سرم ورفتم بیرون...موج های آروم دریا وخاطراتم باعث شد حال خودم ونفهمم وبرم توی فکر ...اصلا متوجه نشدم که چندنفر پشتم قصد اذیت کردنم وداشتم .

مشکل شد دونفر..دریا رو دیده یاد خاطره ی کی افتاده که متوجه اطرافش نشده ...وای خدای من چرا این دختر داره تحریکم میکنه بیشتر ازش بدونم...برای این که هم برای من مهم نباشه هم اون فکر کنه که من راجبش فکر بد نمیکردم.گفتم:حالتون بهتر شده؟

لبخندی زد وگفت:خوبم

-چیزی خوردین از صبح؟

-بله مهتاب جون برام سوپ درست کرده بود .

romangram.com | @romangram_com