#پناه_زندگی_پارت_415
-نخیر براش سوپ درست کردم
خودم واز تک وتا ننداختم وگفتم:باش
-دخترخوبیه مگه نه
-مبارک صاحبش باشه
-صاحبش کیه حالا ؟
نگاش کردم وگفتم:من چه میدونم خواهر من خانوادش
نگاهی به غذام انداختم تموم شده بود .یه لیوان دوغ برای خودم ریختم وگفتم:دست درد نکنه بد نشده بود
-محض اطلاعات مامان پخته بود
-راست میگی ؟
-آره
سرم وخاروندم وگفتم :نه عالی بود مثل همیشه
مهتاب میخواست سمتم حمله کنه که در رفتم.روبه روی تلویزیون نشستم وشبکه ها رو بالا وپایین میکردم...غزل اومد سمتم نگاهی بهش انداختم یه تونیک سورمه ای که آستین هاش سه رب بود ویقه هاش مثب قدیما سفید بود .شلوار لی مشکی پوشیده بود موهاش وفر کرده بود ودورش ریخته بود یه شال هم روی سرش انداخته بود که بود ونبودش فرق نداره ...خلاصه خیلی ناز شده بود جوری که برای چند لحظه نتونستم نگاش نکنم وخیره موندم بهش ...
romangram.com | @romangram_com