#پناه_زندگی_پارت_414

-همین الان..

-چیری میخوری برات میارم؟

-بله خیلی گرسنه ام..

-برات قورمه سبزی کنار گذاشتم دستبخت مهتاب

-به دستپخت شما که نمیرسه

مهتاب اومد بیرون وگفت:دست درد نکنه دیگه

خندیدم وگفتم:حقیقت خواهر من دستپخت تو کجا برای مامان کجا

-بعله مامان من یه دونه باشه

مهتاب میزوبرام اماده کرد وخودش هم نشست کنارم ..وقتی موقیعت رو مناسب دیدم گفتم:آبجی

-بله

-ناهار به غزل قورمه سبزی دادی

مهتاب موشکافانه نگام کرد وگفت:چطور

خودم وجمع کردم وگفتم:همینجوری

romangram.com | @romangram_com