#پناه_زندگی_پارت_413
-من میرم بخوابم ،بیدارم نکن
-چشم
ساعت سه بعدازظهر بود که از خواب بیدار شدم...فکر نمیکردم این همه خوابیده باشم ...اما خیلی چسبید..ازجام بلند شدم ورفتم کنار پنجره اما با چیزی که میدیدم احساس کردم خون داره خونم رو میخوره...غزل با لباس های خونه ویه شال که بود ونبودش هیچ فرقی نداره انداخته روی سرش وباد موهای بازش رو نوازش میکنه....به پسرهایی که چند قدم اون طرف تر از غزل نشسته بودند نگاه کردم...نگاهشون زوم بود به غزل..ناخودآگاه دستم مشت شد..نمیدونم چرا دلم نمیخواست هیچکس نگاش کنه ..اون چشمهای معصومش رو اون ابروها ولباش رو اصلا خوشم نیومد که با این وضع بیرون رفته ...
اعصبانیتم به قدری بود که نمیتونستم خودم رو کنترل کنم ..از خونه اومدم بیرون ورفتم بالای سرش واستادم...با دیدن سایه ام که به جلو افتاده بود برگشت تا ببینه کیه پشتش با دیدن من انگار خیالش راحت شد گفت:آقا پیمان شمایین؟ترسوندیم
-اینجا چیکار میکنین؟
-معلوم نیست اومدم کمی کنار دریا بشینم
ناخودآگاه صدام رفت بالا وبا دست به سرووضعش اشاره کردم وگفتم:اینجوری ؟با این وضع
نگاهی به خودش کرد وگفت:چیه مگه
ابروهامو جمع کردم وگفتم:انگار دوست داری اینجوری بهت زل بزنن
با این حرفم برگشت عقب وبا دیدن اون چند پسر دهنش باز موند...فکر میکرد اینجا تنهاست اینو قشنگ متوجه شدم اما نمیدونم چرا ازش ناراحت شدم .خواست چیزی بگه که گفتم:هیچی نگین خواهشا...بفرماید
ناراحت جلوتر از من راه افتاد سمت خونه .منم پشتش ...
وقتی برگشتم خونه مامان وخاله کیمیا توی پذیرایی نشسته بودن .با دیدن من مامان گفت:ااا؟پیمان جان تو کی بیدار شدی
romangram.com | @romangram_com