#پناه_زندگی_پارت_412
اون ها رفتن اتاق ..علی ایستاده بود وداشت به رفتن غزل نگاه میکرد ..مهتاب که ازاتاق اومد بیرون ..
علی گفت:بیا مهتاب خانم اینا همش شاهکار شماست ها
مهتاب:علی توروخدا
علی :توروخدا چی ؟دختر مردم وبدون هیچ شناختی برداشتی آوردی اینجا ..اگه خدای نکرده اتفاقی براش بیفته چیکار باید بکنیم...جواب خانوادش رو چی بدیم
مهتاب:من خودم یه غلطی کردم توش موندم ..تو هم لازم نیست منو اینقدر دعوا کنی فعلا هم صداتو بیار پایین ممکن بشنوه خوبیت نداره
خراب جذبه مهتابم ..چنان علی رو ساکت کرد که کفم برید ..مهتاب که رفت پقی زدم زیر خنده وبه قیافه علی نگاه کردم
-خوردی برادر من
علی:چی میگی تو اصلا اینجا؟به حرفهای ما گوش میدی پاشو برو اتاقت
خندیدم وبلند شدم رفتم اتاق شاید کمی بخوابم واقعا خسته بودم واحساس کوفتگی میکردم...
اما قبلش رفتم آشپزخونه وگفتم:آبجی
-بله
-دکتر گفت غذای سنگین نخوره
-باشه
romangram.com | @romangram_com