#پناه_زندگی_پارت_411


-ای وای الان حالش چطوره

-خوبه ..احتمالا تا یه ساعت دیگه بیایم خونه

-وای پیمان اگه علی بفهمه ...

-کاری که شده خواهر من خودت ونگران نکن

-منو بی خبر نذار باشه فعلا

-باشه عشق دایی وببوس فعلا

دکترش وقتی معاینه اش کرد مرخصش کرد فقط گفت که نباید غذاهاس سنگین بخوره بهتره آبکی باشه...وقتی هردومون حرفهاش وقبول کردیم از اتاق اومدم بیرون...دلم میخواست کمکش کنم اما خب هرکاری میکردم نمیتونستم قبول کنم که زیر دستشو یا دستشو بگیرم.برای همین از پشت سعی میکردم یه جورایی هواشو داشته باشم

جلوی ماشین دروبراش باز کردم..این کارومیتونستم بکنم ...نشست وسرش رو تکیه داد به صندلی .

-ببخشید دیروز شما رو هم از خواب انداختم

-این حرفها چیه غزل خانم..به هرحال تو سختی ها باید کنار هم بود دیگه شاید این اتفاق برای من میفتاد شما راحت ازش میگذشتین

-وای نه خدا نکنه

به این جوابش لبخندی زدم احساس کردم چه قلب کوچیک ومهربونی داره....جلوی خونه بوق زدم ومهتاب اومد بیرون ..زیر دست غزل وگرفت وهمش ازش میپرسید چی شده؟الان خوبی ؟چرا بیدارم نکردی ؟


romangram.com | @romangram_com