#پناه_زندگی_پارت_409
-خداروشکر بهوش اومدین
-آقا پیمان شمایین
-بله ،حالتون خوبه؟
-نمیدونم ،چرا اینجام؟
-حالتون خوب نبود از حال رفتین اومدیم بیمارستان
دوباره چشمهاش وبست .فکر کردم خوابیده اما بعد از چند دقیقه دوباره چشمهامو باز کرد وخیره شد بهم...
غزل
بعد از این که اون حرف ها رو زد احساس کردم چقدر بدبختم ،یه پسر پایین شهر هم منو دوست نداره ..وقتی از دوست داشتن اون دختره میگفت ذره ذره داشتم آب میشدم وقتی اونجوری به خاطرش گریه کرد دلم خواست بهش برسه اما گریه نکنه .دلم طاقت گریه اش رو نداشت ...وقتی رسیدیم ویلا بدون هیچ حرفی رفتم اتاقم ...به حرفهاش فکر کردم واشک ریختم اینقدر اشک ریختم که احساس کردم حالم داره بهم میخوره...همیشه اینجوری بودم من وقتی زیاد گریه میکردم حالت تهوع بهم دست میداد...زودی پریدم دستشویی ...وقتی اومدم بیرون دست وپاهام ضعف داشت نمیتونستم خودم وتکون بدم ...دلم ضعف میرفت وبدنم سرد بود احساس میکردم میخوام بمیرم اما انگار نه هنوز زنده ام
وقتی چشمهامو باز کردم بازم پیمان ودیدم ...خیلی سخته کنارت باشه اما بدونی مال تو نمیشه بدونی فکرت پیش تو نیست
-غزل خانم حالتون خوبه
با صداش فهمیدم یه چند وقتی هست که بهش خیره شدم ..سرم وبرگردوندم وگفتم:ببخشید شما رو هم به زحمت انداختم
-نه زحمتی نبود.فقط یه سوال
romangram.com | @romangram_com