#پناه_زندگی_پارت_408

-چی شده

-نمیدونم ..حالت تهوع داشت بعدش هم حالش بد شد

-چه نسبتی باهاش داری ؟

چه ربطی داشت اما با این حال گفتم:همکارشون هستم

-میدونی چی خورده از صبح

تنقلات اصلا نخورده فقط ناهار وبیرون خورد

دکتر اومد بالای سرش ..پرستار فشارش رو گرفته بود گفت:فعلا این سرم وبزنه تا ببنیم چه خبره ..باید فشارش وبیاریم بالا

سرم وتکون دادم ونشستم کنارش ..به قیافه اش نگاه کردم خیلی ناز بود ابروهای کشیده وقهوه ای ایش لب هاش ..پوست سفیدش .مظلوم بود ..این سوال داشت اذیتم میکرد .چرا حالش بد شد ؟

یه ساعت گذشته بود که دکتر دوباره اومد بالای سرش .فشارش رو کنترل کرد وگفت:فشارش اومد بالا ...مشکل خاصی داره

-نمیدونم

-خیلی خب امشب واینجا بمونه ،فردا مرخص ...

-خیلی ممنون آقای دکتر

دکتر که رفت نشستم وچشمهامو روی هم گذاشتم ..چقدر امروز خسته بودم خواب شب رو به چشمهام قول داده بودم چی میخواستیم چی شد.نمیدونم چقدر گذشته بود که احساس کردم غزل داره تکون میخوره .سرم وبلند کردم که دیدم اخم کرده وسعی داره چشمهاش وباز نگه داره با صدای خیلی ضعیفی گفت:چه خبره

romangram.com | @romangram_com