#پناه_زندگی_پارت_407


-بله چشم.خیالتون راحت

پیمان

احساس کردم غزل دیگه حوصله نداره .برای همین پا شدم وگفتم:بریم

اونم بدون هیچ حرفی بلند شد ودنبالم راه افتاد .توی راه همش به این فکر میکردم که چقدر سخته آدم کسی و که دوست داره کس دیگه ای رو دوست داشته باشه ...برام جالب نبود اصلا دلم نمیخواست این اتفاق برام بیفته...مهسا منو دوست داشت مطمئن بودم که قبل از این خواستگار بهم خیانت نکرده بود ..همه جوره امتحانش کرده بودم ..بیچاره غزل یه جورایی دلم براش سوخت...هرکاری هم میکردم نمیتونستم سنگ دل باشم بد کسیو بخوام...

شاید دیگه به عشق دخترا اعتقادی نداشته باشم اما بازم بد هیچ دختری رو نمیخوام...

کنار دریا رو نگاه کردم کسی نبود معلوم بود همه رفتن خونه .برای همین راه ویلا رو گرفتیم رفتیم خونه در و باز کردم ..بدون هیچ حرفی سرش رو انداخت پایین ورفت داخل ...احساس میکردم حالش زیاد خوب نیست اما زیاد توجه نکردم واومدم اتاقم...در اتاق وبستم ورفتم سمت چمدونم ..کتابم رو برداشتم وخواستم حداقل کمی ازش بخونم تا خوابم ببره ....

کم کم داشت چشمهام گرم میشد که احساس کردم دارم از گرما میسوزم واحتیاج به آب دارم ..هرچقدر چشم چرخوندم پارچی چیزی ندیدم کلافه بلند شدم تا برم آشپزخونه آب بخور

از جلوی دستشویی که رد میشدم احساس کردم صدایی از توش داره میاد .ترسیدم فکر کردم شاید حال کسی بد شده ..رفتم نزدیک در صدا داشت نزدیک تر میشد ...یهو در باز شد...

چهره ی رنگ پریده غزل جلوم رژه میرفت ...به چشمهاش نگاه کردم فوق العاده قرمز شده بود میخواست بیفته که دستش ر و گرفتم ..از هوش رفته بود .سریع ماشین رو روشن کردم وبردمش دکتر

-غزل خانم،خانم رفیع،غزل خوبی ؟بیدار شید

صدای مثل ناله به گوشم میرسید !کمی خیالم راحت شد با تموم سرعت داشتم میرفتم...نمیدونم چرا اینجوری شده بود .تا اونجا که من دیدم چیزی نخورده بود شام هم عدس پلو بود .با خودم فکر کردم شاید ناهار توی راه اذیتش کرده

جلوی بیمارستان پیاده شدم وکمکش کردم بردمش اورژانس .پرستار دید معذبم اومد نزدیکم وکمک کرد غزل رو روی تخت خوابوندیم


romangram.com | @romangram_com