#پناه_زندگی_پارت_406
هق هق ام اوج گرفته بود کمی که آروم شدم نگاش کردم اونم گریه میکرد ..نمیدونم شاید به خاطردرد خودش بود یا عشق از دست رفته خودش اما میدونستم که به خاطر من نیست...
غزل
گفت وگفت ونفهمید که چه به روز من آورد .نفهمید با هر قطره اشکی که به خاطر اون دختره میریخت منم نابود شدم ...اشک هام پایین میومد اما من نمیدونستم اگه ازم بپرسه چرا گریه میکنم چی باید جوابش و بدم.چقدر سخت بود عشقت بشینه جلوت واز عشقش حرف بزنه خیلی برام سخت بود ..من دختر پولدار ترین کارخونه دار تهران..کسی که از محبت هیچی کم نداشت کسی که همیشه سرش بالا بود وتا حالا گریه نکرده بود ..الان به خاطر عشق یه پسر به خاطر حسودیش اشک میریخت ...با خودم میگفتم چی میخوام از این زندگی
پیمان نگاهی بهم انداخت وگفت:شما هم کسی توی زندگیتون هست
نگاش میکنم .شاید از نگام بفهمه که چقدر دوسش دارم ..چقدر میخوامش وبرام عزیزه
سرم وتکون میدم ومیگم:آره هست
-از دست دادینش
-نمیدونم
-یعنی چی
-یعنی من براش میمیرم اون کس دیگه ای رو دوست داره
-چقدر سخت
-آره
-نمیدونم چرا این حرفها رو به شما گفتم ...بهتون اعتماد کردم خواهش میکنم بین خودمون بمونه
romangram.com | @romangram_com