#پناه_زندگی_پارت_404
-شرمنده مامان بهتره مژگان بره به هرحال با اون صمیمی تره
اما انگار فرخنده خانم شمشیر واز رو بسته بود وگفت:اما اون الان تو رو میخواد
غلط کرده که علی رو میخواد .اخم وحشتناکی به علی کردم گه یعنی اگه قبول کرد باید شنبه صبح بیاد دادگاه خانواده برای طلاق
علی هم نه گذاشت ونه برداشت گفت:باشه میرم اما با مهتاب
طوری که من نشنوم به علی گفت:اما با دیدن اون حالش بد میشه
به جهنم دقیقا چون میخوام حالش بد بشه میرم ..بلند شدم وپشتم وتکوندم ودستم رو توی دست علی حلقه کردم...
علی هم دستش رو انداخت دور شونه ام وگفت:خانمم خوبی ؟
-دلم میخواد سر به تن خانوادت نباشه
میدونست حق با من برای همین هیچی نگفت..ما هم از لجمون دنبال حدیث نرفتیم ورفتیم برای خودمون گشتیم....
پیمان
احساس کردم غزل توی جمع فرخنده خانمینا اصلا راحت نیست...چقدر از کار فرخنده خانم بدم اومد وقتی علی رو دنبال حدیث فرستاد..حوصله نداشتم قیافه اش رو تحمل کنم ..کمی خودم رو سمت غزل متمایل کردم ..اونم که فهمید باهاش کار دارم خودش رو کشید سمتم وسرش رو تکون داد
گفتم:من میخوام برم این اطراف قدم بزنم شما هم میاید
-البته
romangram.com | @romangram_com