#پناه_زندگی_پارت_403
-از سر درده
-خیلی کم پیش میاد تو سر درد بگیری
-امروز اعصابم یه ذره خورد شد
آروم زیر لب گفتم: منم همین طور
بساط شام رو انداختیم وشروع کردیم به خوردن ام علی نخورد ..زیاد اشتها نداشت...
تازه ظرف ها رو شسته بودیم که فرخنده خانم اومد وگفت که میخوایم بریم کنار دریا ما هم بریم ..نمیشد نه بیاریم چون جنگ مینداخت
آروم آروم رفتیم کنار دریا ...مامان وخاله که باهم بودن .آرش وستاره ...غزل هم وقتی دید جا نیست کنار پیمان نشست ...
موج آروم دریا بهم آرامش میداد...دریا توی شب خیلی قشنگ بود (کسی که دیدن میدونن ) نگام سمت دریا بود که مژگان رفت سمت ماشین ویه آهنگ غمگین گذاشت....کاملا توی آهنگ غرق شده بودم که صدای گریه حدیث حواسم رو پرت کرد...نگاه کردم به حدیث که پاشد رفت.از این لوس بازی ها خوشم نمیومد یعنی چی مثلا...
فرخنده خانم با نگرانی به رفتن حدیث نگاه کرد وروبه علی گفت:پاشو برو ببین کجا رفت
اخم ها رفت توی هم احساس کردم چقدر فرخنده خانم وقیح....
علی :سرم درد میکنه مامان نمیتونم
-بهونه نیار علی پاشو برو ببین دختره کجا رفت
romangram.com | @romangram_com