#پناه_زندگی_پارت_402
-بله دیگه نمیشد که گرسنه بمونیم
خاله رو به علی ومامان وگفت:از همون زمان که دختر بودی هم فرض بودی ..همه چی وسریع حاظر میکنه .تمیز وخانم
علی با لبخند نگام میکرد .خندیدم وگفتم:دیگه خاله اینجوری ها هم نیست
-چرا نیست مگه مسافرتمامون رو یادت نیست
خندیدم وسالاد وگذاشتم یخچال وماست ها رو ریختم ..تقریبا همه چی آماده بود دیگه با این زمان کوتاه وکم ترین وسایل بیشتر از این نمیشد باید ببخشن ...
خاله ومامان رفتند علی نشست کنارم وگفتم:سرت خوب شد عزیزم
-بد نیست اما باز یه ذره درد میکنه
-قرص میخوری بدم بهت؟
-آره ممنون میشم
رفتم از توی اتاقم یه مسکن آوردم ودادم بهش خورد وسرش و گذاشت روی میز
-علی جان میخوای بریم دکتر ؟
-نه خانمم خوب میشم چیزی نیست
-چشمهات بد قرمز شده
romangram.com | @romangram_com