#پناه_زندگی_پارت_401
دستش رو گذاشت روی دهنش ورفت کنار جوی آب ...از همین الان معلوم بود که خیلی بد ویاره مثل خودم ...دستش یخ کرده بود با هر بدبختی بود کمی بهش آبمیوه دادیم وبرگشتیم ویلا ...علی روی مبل نشسته بود وپناه هم بغلش ...ستاره وغزل رفتن اتاق هاشون
این کتاب توسط کتابخانه ی مجازی نودهشتیا (wWw.98iA.Com) ساخته و منتشر شده است
رفتم کنار علی وبه چشمهای خسته اش نگاه کردم وگفتم:نخوابیدی ؟
-نه
-چرا ؟
-تا اومدم بخوابم پناه خانم خراب کاری کرد بوش خفمون کرد بلند شدم عوضش کردم اومدم دوباره بخوابم پستونک خواست دوباره بیدار شدم .بعدش خوابیدم گرسنه اش شد دارم از سر درد میمیرم
دستمو گذاشتم روی پیشونیش وگفتم:الهی بمیرم بد خواب شدی حتما .بده من عشق مامان وبرو بخواب
-تو هم بیا ...تو نمیخوای استراحت کنی ...مریض میشیا
-باشه منم میام
اول من رفتم اتاق وقتی دیدم امن وستاره پوشیده است علی هم اومد هر چند سخت بود که اینجوری توی یه اتاق باشیم اما خب علی وآرش آدم های چشم پاکی بودند وچاره ای نبود کمبود اتاق داشتیم....
ساعت هشت ونیم بود که از خواب بیدار شدم ..باید برای این همه جمیعت یه چیزی درست میکردم اما هیچی توی این سرعت درست نمیشد واین ها همه گرسنه بودند ...قرار بود فردا بساط کباب رو راه بندازیم ...سریع برنج وخیس کردم وعدس پلو درست کردم...نشستم روی میز وشروع کردم به سالاد درست کردن....علی وخاله ومامان اومدن توی اتاق ...
خاله با دیدن غذا گفت: به به غذامون هم که امادست
romangram.com | @romangram_com