#پناه_زندگی_پارت_398

آب از دستش گرفتم ویه سر خوردم ....

نگاهی بهم کرد وگفت :نگاه کن با خودش چیکار کرده !چشمهات شده یه کاسه خون ...آخه عزیزم تو که میدونی چشمهات قرمز میشه چرا گریه میکنی

-به جهنم که قرمز میشه ...علی اصلا حوصله ندارما

کمی اونجا نشسته ایم ..نمیدونم کار درست بود یا نه اما حق رو به خودم میدادم ..حق داشتم عصبی بشم حق داشتم تحملم تموم بشه...حق داشتم شوهرم رو کنار کس دیگه ای نتونم ببینم

من علی رو میخوام چون دوسش دارم چون به قول خودش اولین عشقش بودم چون هنوزم با فکر کردنش قلبم میلرزه من ازش بچه دارم اون وقت خانوادش اینقدر بی فرهنگن که ...

سارا میگفت مامانش کاری کرده که اون ها تا پای طلاق برن اما کور خونده درمورد من نمیتونه اینجوری باشه ...

کمی که قرمزی چشمهام رفت بلند شدم ..دلم نمیخواست با علی باشم نمیدونم چرا از دست اون عصبی بودم اون بیچاره هم به خاطر من وزندگیمون هرچی از دهنش درمیاد به حدیث میگه که شرش از زندگیمون کم شه اما الان حوصله اش رو نداشتم ولی نمیشد هرکدوم جدا جدا این همون چیزی بود که حدیث میخواست

ناهار که چه عرض کنم وقتی زهرمارمون رو خوردیم راه افتادیم سمت ویلا

ویلا هم کوچیک بود هم آرش وستاره راحت نبودند برای همین ویلا کنار ویلا فرخنده خانمینا رو اجاره کردیم وخانواده خودمون از حمله غزل هم رفتیم اونجا

مامانو خاله کیمیا رفتند توی یکی از اتاق ها...آرش وستاره ومن وعلی هم رفتیم توی یکی از اتاق ها...پیمانو غزل هم هرکدوم یه اتاق برداشتند....

خاله کیمیا ومامان با مردها رفتند استراحت کنند پناه ودادم به علی وگفتم که میریم اطراف وبگردیم ..دستمو کشید وگفت:خوبی عزیزم

لبخندی زدم و سرم تکون دادم.

-دیگه نببینم به خاطر چیزهای بی ارزش گریه کنی

romangram.com | @romangram_com