#پناه_زندگی_پارت_397


-چیزی شده؟

-دیگه چی میخواستی بشه .ادم میترسه یه لحظه تنهات بذاره که مبادا اون حدیث خانم بیاد پیشت

-حسودی ؟

-آره من حسودم ببخشید که نمیتونم مثل حدیث خانمتون بی خیال باشم وبا دیدن زن وبچه بیخیال نشم....

اشکم داشت میریخت پایین ...واقعا خسته شده بودم تا کی باید فکر میکردم که اینجا اضافه ام ...خانواده شوهرم میخوان با وجود من وعشقی که توی زندگیمون هست یه نفر دیگه رو جام بیارن ...نمیکشم دیگه نمیتونم تحمل کنم...

-گریه نکن عزیز دلم گریه نکن ...مهم منم که محل سگم بهش نمیدم

-چی میگفت

-اومد گفت اینجا جاهای قشنگی داره میشه بریم ازم چند تا عکس بندازی

-تو چی گفتی ؟

-گفتم مهتاب تنهاست ..اونم میخواد عکس بندازه نمیتونم

-خسته شدم علی ..نمیتونم ببینمش شده یه رقیب برام..خیلی زشته من الان رقیب داشته باشم ..من وتو نامزد یا دوست نیستیم که من هر لحظه نگران باشم یکی بیاد ودلت وببره ..من الان زنتم میفهمی مادر بچه اتم ...این و توی مغز مامان وخانوادت فرو کن...علی نذار پا بذارم روی هر چی حرمت ومامانت وآب بکشم بگو پاشو از زندگی من بکشه بیرون میفهمی علی

-باشه خانمم هر چی تو بگی حق با تو آروم باش ...بیا این آب وبخور


romangram.com | @romangram_com