#پناه_زندگی_پارت_396
-حسودی ؟
-بله که حسودی ...یعنی چی ..من باید یه فرقی با داداشت برات داشته باشم
-تو همه کس منی علی ...اونجوری گفتم پیمان حسودی نکنه وگرنه خودت میدونی که بیشتر از همه دوست دارم حتی بیشتر از پناه
-راست میگی ؟
سرم تکون دادم ...اونم لباش وجمع کردم وگفت خب باشه
خندیدم وبه رو به روم نگاه کردم ...
برای ناهار نگه داشتیم ..چون هیچکی الان حوصله نداشت که بره خونه وناهار درست کنه ..برای همین تصمیم گرفتیم ناهار وبیرون بخوریم وبرای شام تدارک ببینیم
از ماشین پیاده شدیم ...سارا اومد کنار غزل وشروع کردن به صحبت کردن ..مامان غزل رو خیلی دوست داشت میگفت با این که پولداره اما اصلا خودش رو نمیگیره وبچه خونگرمی ...اول فکر میکردم چون کنار ماست یا شاید هم به خاطر پیمان...اما وقتی یاد رفتارش با افراد شرکت میفتم حرفم وپس میگیرم
سارا وغزل داشتند صحبت میکردند...من وپناه روی تخت نشستیم تا علی بیاد ..داشت ماشین ر و پارک میکرد ..دیدم حدیث از کنار مامان فرخنده بلند شد ورفت کنارش ...احساس کردم بدنم یخ کرد پناه وانداختم بغل غزل ورفتم نزدیک تر ...حدیث با دیدن من ایشی کرد ورفت.
اخم هام توی هم کردم وبرگشتم...علی هم افتاد دنبالم اما هیچ حرفی نمیزد ...پناه رو از غزل گرفتم ورفتم که کمی اینجاها رو بچرخم ..قبلا اینجا اومده بودم جای خیلی قشنگی بود وجون میداد یه گوشه بشینی وآرامش بگیری ...
کنار رود خونه نشستم وپناه رو به خودم چسبوندم...داشت با تعجب به آب ها نگاه میکرد وپستونک میخورد ...علی خیلی دوست داشت بچه پستونک بخوره برای همین هرجور که شد به خورد پناه داد ...
علی اومد کنارم نشست وگفت:قهری ؟
جوابش وندادم
romangram.com | @romangram_com