#پناه_زندگی_پارت_395


جلو نشسته بودم وغزل وپیمان هم عقب ...پیمان گفت:عشق دایی رو بده عقب ببینم

خندیدم وپناه رو دادم دستش ...غزل لبخندی زد وگفت:خیلی بامزه وکوچولو

چون صدای آهنگ بالا بود متوجه نمیشدم که دقیق چی بهم میگن برای همین بیخیال شدم ویه بسته چیپس دادم پشت تا بخورن ...خودمم یکی باز کردم توی دهن علی هم میذاشتم

پیمان:آبجی این همه لوسش نکن

علی :به توچه آخه نخود

-ببین من داره حسودیم میشه من که داداشتم اینجوری بهم نمیرسی اون وقت علی ...

علی نذاشت ادامه بده وگفت:تو واقعا جایگاه خودت وبا من یکی میدونی

پیمان با لحنی گفت:آبجی نگاش کن

-من جفتتون رو دوست دارم یه اندازه

پیمان خندید ومشغول بازی با پناه شد ...علی دست برد وضبط رو زیاد کردوگفت:دستت درد نکنه دیگه

-چرا؟

-حالا من وپیمان ویه اندازه دوست داری ...


romangram.com | @romangram_com