#پناه_زندگی_پارت_394

صبح زودتر از علی بیدار شدم دوش گرفتم وآرایش کردم وموهام درست کردم ...اگه با فامیل های خودمون میرفتیم برام خیلی مهم نبود اما سارا،مریم،مژگان طبق آخرین مد ها میرفتند واز من هم خیلی بی حجاب تر بودند برای همین اصلا دلم نمیخواست ازشون کم بیارم هر چند که علی مخالف بود

علی کش وقوسی به خودش داد وبیدار شد ...همین که منو جلوی آیینه دید گفت:مهتاب به قرآن تو خوشگلی ...چرا این همه آرایش میکنی بدم میاد مردها با لذت بهت نگاه میکنن

-عزیز دلم من خودمو برای تو خوشگل میکنم

-خونمون رو که ازمون نگرفتند

حوصله بحث نداشتم گفتم:پاشو برو دوش بگیر دیره باید بریم

-جیره امروزتو بده بد

خندیدم وهولش دادم توی حموم...خودم آماده بودم پناه رو آماده کردم هرچند خواب بود اما روی لباس بچه خیلی حساس بودم .موهای زیادی نداشت اما هرجوری بود با گیره بستمشون...

علی از حموم اومد نگاهی به ما کرد وگفت:من میدونم این مادر ودختر آخر قلب من و از کار میندازن

قرار بود صبحونه رو توی راه بخوریم برای همین عجله ای داشتیم ...علی لباس هاش رو پوشید وهمونجوری موهاش وشونه کردم ..پناه رو گذاشتم روی تخت وحوله رو برداشتم ورفتم کشیدم توی سرش تا خشک بشه

غر زد:مهتاب شونه کرده بودم چرا اینجوری کردی ؟

سرما میخوری علی ...

این وگفتم وشروع کردم به سشوار کشیدن ..وقتی فهمیدم موهاش خشک شد شونه رو دادم بهش اونم موهای پرپشت وزیادش رو بالا داد وراه افتادیم....

جلوی خونه غزل اینا غزل وسوار کردیم ورفتیم سمت خونه خودمون ...پیمان با ما اومد ومامان هم رفت توی ماشین آرش ینا تا کنار خاله کیمیا(مامان ستاره)باشه

romangram.com | @romangram_com