#پناه_زندگی_پارت_393
با مهتاب صحبت کردم اونم زنگ زد به غزل وهماهنگ کرد که فردا آماده باشه میریم دنبالش آرش وستاره هم که از قبل آماده بودند....
یه سری به مامان مهتاب زدیم هرچقدر اصرار کردیم که بیاد شمال نیومد آخرش تا مامان فرخنده باهاش صحبت نکرد راضی نشد ...خوشم میومد ازش هیچ وقت آویزون کسی نمیشد برای همین هم هرجا میرفت احترامش رو داشتند .همین مامان خودم هیچ وقت نشده بود از مامان نسرین بد بگه
.
مهتاب
آخرهای شب بود که برگشتیم خونه ،رفتم اتاق .چمدون رو از بالای کمد آوردم اول وسایل های خودم وعلی رو جمع کردم ..هرچی که فکر میکردم لازم رو برداشته بودم ..یه چمدون کوچیک تر برداشتم ووسایل های پناه رو توش گذاشتم..امروز چقدر بچه ام بازی کرده بود طوری که توی ماشین بدون این که به عادت همیشگیش شیر بخوره خوابید....
مسواکم رو زدم ورفتم اتاق علی روی تخت دراز کشیده بود با دیدن من گفت:بیا دیگه کجایی پس
-ناسلامتی فردا داریم میریم شمال باید حاظر شم
-خسته ام مهتاب بیا میخوام بخوابم
بدون توجه بهش جلوی آیینه ایستادم وموهامو باز کردم ...رنگ جدیدش واقعا بهم میومد مخصوصا با اون رنگ ابروی که گذاشته بودم صورتم واقعا جالب شده بود
گفتم:من به تو چیکار دارم بخواب خودت
-انگار نمیدونی بدون تو خوابم نمیبره
بیشتر از این دلم نیومد اذیتش کنم خندیدم ورفتم روی تخت وبا آرامش خوابیدم....
romangram.com | @romangram_com