#پناه_زندگی_پارت_392

-من خانمم وبدون این کارها هم دوست دارم .آقاجون چقدر بهت داد؟

-صدتومن به من پنجاه تومن به پناه

-دستش درد نکنه

-آره

مژگان اومد نشست کنار مهتاب وگفت:وای چقدر دستبندت خوشگل

مهتاب:خیلی ممنون مژگان جون

-کی گرفتی ؟

-دیروز علی عیدی داد بهم

حس کردم با شنیدن این حرف چشماش دو دو زد وچشم وابروی اومد وبا یه لحنی گفت:ماشالله داداش هم چه کارها که نمیکنه ...یکی نیست بگه برادر من اگه داری یه ذره به مادرت کمک کن

حس میکردم اونجا بمونم اعصابم بهم میریزه کاش میتونستم یه ذره این مژگان وآدم کنه .بحث وعوض کردم وگفتم:بابا مسافرت کجا میرید

-اهل خانواده تصمیم گرفتن که فردا بریم شمال ..هرکس با خرج خودش

شمال رفتن پایین شهری ها اینجوری دیگه ..مامان سریع از آشپزخونه دراومد وگفت:من میگم نسرین خانم وپیمان هم باما بیان نه.دیروز نسرین خانم میگفت پریسا وشوهرش میخوان برن ایران گردی با تور بیچاره تنها میمونه

کاملا میفهمیدم داره اینجوری میگه که ما هم باهاشون بریم ...اما خب اشکالی نداشت همون نزدیکی ها خودمون یه ویلا اجاره میکردیم که راحت تر باشیم چون آرش وستاره هم میخواستند بیان

romangram.com | @romangram_com