#پناه_زندگی_پارت_391


علی

اول رفتیم خونه مامان فرخنده به هرحال بزرگ تر از مامان مهتاب بود دوم این که حوصله بحث با اون رو نداشتم..بعد از احوال پرسی وتبریک سال نو رفتیم داخل ..روی زمین نشستیم چون مهمون داشتند وجا نبود ...حدیث هم داشت کار میکرد اومد ر و به روی من نشست وگفت :سال نو مبارک

-سال نو شما هم مبارک باشه دخترخاله

دخترخاله رو چنان با تاکید گفتم که حالیش بشه هیچی بین ما نیست مثل دخترهای هجده ساله با دیدنم ذوق نکنه یا منتظرم نشینه تا توی مهمونی های خانوادگی من وببینه ،با هر رفتارم یه تعبیری برای خودش بکنه

بابا اومد سمتون با لخند پاکتی رو گرفت سمت مهتاب وگفت:این برای عروس خودم

مهتاب گفت:این چیه آقاجون؟

-عیدیت بابا

-دست شما دردنکنه خیلی ممنون

نگاه کردم به مهتابم ..با اون موها وآرایش فوق العاده شده بود نه تنها من بلکه هرکس مهتاب رو دیده بود بهم میگفت:محکم بگیرش خیلی نازه ...راست هم میگفتند مهتاب من خیلی ناز بود پاک بود هیچوقت بهم خیانت نمیکرد هیچ وقت ...خیلی برام لذت بخش بود وقت هایی که میریم همه بیرون پسرهای خوشگل وپولدار جلوشن اما میاد میچسبه بهم ومنو تکیه گاه خودش میدونه...چقدر برام شیرین که شبها برای این که نترسه سرش رو توی سینه ام میذاره تا تاریکی اذیتش نکنه ...خدایا خوشبختیمو حفظ کن

مهتاب دستش رو جلوی صورتم تکون داد وگفت:کجا رفتی یهو

درگوشش گفتم:محو صورت وخوشگلی تو شدم

لبخندی زد وگفت:دقیقا همین کار ها رو میکنم که فقط منو نگاه کنی


romangram.com | @romangram_com