#پناه_زندگی_پارت_389
-آره
میخنده منم میخندم ...من زندگیمو دوست دارم لجبازی توی زندگی ما نیست....
امروز چهارشنبه سوری وتقریبا دارم از صداهایی که میاد دیوانه میشوم .خلاصه نه من اعصاب دارم نه علی ...صبح زنگ زدم به مامان ..بعد از کلی صحبت کردن گفت که سال تحویل رو بریم اونجا ومثل همیشه کنار هم باشیم نمیدونم چرا نتونستم نه بیارم ...آرزو هر پدرومادری که سال تحویل دورشون شلوغ باشه...
از طرفی هم وقتی علی به فرخنده خانم زنگ زد اونم کلی دعوا انداخت که موقع سال تحویل باید خونه اونها باشیم دلم میخواست سرم وبکوبم دیوار از این همه زورگویی ...بابا به شماها چه ما هرجا راحت باشیم اونجا هستیم
نگاهی به علی انداختم وگفتم: چیکار کنیم علی
-من یه پیشنهاد دارم
-چی
-ما الان خودمون یه خانواده هستیم درست؟چرا خونه خودمون سال تحویل نکنیم اینجوری اختلاف هم به وجود نمیاد
-راست میگی پیشنهاد خوبیه
-میدونم
.................
یک ساعت دیگه سال تحویل بود .به سفره هفت سینم نگاه کردم خیلی خوشگل شده بود ..فقط باید مواظب میشدم که پناه پارچه رو با دستش نکشه ووسایل ها پخش زمین بشه
romangram.com | @romangram_com