#پناه_زندگی_پارت_388
-به سلامت
بلند شدم کمی خونه رو تمیز کردم مامان به زندگیش خیلی میرسید اما خب دیگه سنش یاری نمیکرد که خونه اش رو برق بندازه ...یه ذره شام درست کردم به ساعت که نگاه کردم شده بود نه ...کش وقوسی به بدنم دادم وکیفم وبرداشتم واومدم بیرون
فکر میکنم علی تا الان تنبیه شده ...چون ده بار زنگ زد وجواب ندادم حالا هم این موقع دارم میرم خونه شاید یه ذره عصبی بشه هرچند حق نداره چون جای بدی نرفتم رفتم خونه مامانم ...
رسیدم جلوی آپارتمان علی رو دیدم که پناه به دست بیرون واستاده .با دیدن من انگار خیالش راحت شده بود نفس راحتی کشید وگفت:مردم از نگرانی
-برای چی ؟گفته بودم خونه مامانم بودم
-فکر کردم طوریت شده که جوابمو نمیدادی
ناراحتیشو کاملا درک میکردم هرچند علی میخواست به روی خودش نیاره که چقدر ناراحته اما خب بعد از سه سال زندگی فهمیدن این که شوهرم ناراحته کار سختی نیست
پناه رو گرفت سمتم وگفت:از صبح شیر نخورده برای همین زنگ زدم زود بیای
واای که چقدر من مادر بی مسولیتی هستم .بغض کردم از این که به خاطر لجبازی بچمو ول کردم وبهش فکر نکردم به جاش به غذاش ...گرفتم بغلم وبه خودم چسبوندمش چقدر ناز بود چقدر وجودش بهم آرامش میداد اونم انگار آرامش گرفته بود ...علی حال خرابمو وشرمندگیمو درک کرد ...بی صدا ماشین وآورد پارکینگ منم اومدم بالا
مانتو وشالمو از سرم برداشتم وروی تخت نشستم .پناه رو خوابوندم شروع کردم به شیر دادنش ...اینقدر نگاهش کردم که خسته شد وخوابش برد
علی اومد اتاق وگفت:خوبی
-آره خوبم
-بخشیدی منو؟
romangram.com | @romangram_com