#پناه_زندگی_پارت_386
-اون لباس خیلی بد بود اصلا نمیتونستم ببینم اونجوری تورو
جوابشو ندادم کاملا حس میکردم که پشیمون .از لحن صداش وکلافگیش معلوم بود اما خب دلم میخواست یکم بچزونمش ....
تا خونه جوابش رو ندادم ...جلوی خونه که پیاده شدیم پناه رو دادم دستش وگفتم:سویچ رو بده بهم
-میخوای چیکار ؟
-میخوام برم خونه مامانم
-خب همه باهم میریم..
-نه میخوام خودم برم
به ناچار قبول کرد ..سویچ گرفت طرفم ..نشستم پشت رل وبا آخرین سرعت رفتم خونه مامان ...زن های همسایه خیلی برام حرف در میاوردن .شنیده بودم چندباری رو که میگفتن :از وقتی که زن مدیر عامل شده خودش رو میگیره
اما من هیچ وقت خودم رو نگرفته بودم اما چون مدل ماشینمون ،لباس های مارک دارمون رو دیدن فکر کردن که خودمون رو میگیریم ...وقتی خداروشکر داریم که بخریم وبپوشیم چرا نخریم اون موقع پولمون به اینجور لباس ها نمیرسید هم من هم علی ...اما مامان همیشه فکر ما بود وبا همه نداری هامون تمیز میگشتیم ...
سلامی به همسایه ها که نشسته بودن توی کوچه دادم ودرزدم ...مامان بعد از چند دقیقه دروباز کرد با دیدنم گفت:اا تنهایی مهتاب
-بله اومدم بهتون سربزنم
-علی چرا نیومد
-میخواست بیاد من نذاشتم
romangram.com | @romangram_com