#پناه_زندگی_پارت_385


علی :بیا اینجا مانتو های قشنگی داره؟

-نمیخوام

-یعنی چی ؟بیا مانتو های اینجا رو هم نگاه کن شاید خوشت اومد

-نه نمیخوام

علی اعصابش خورد شد دستم رو با خشونت گرفت توی دستش وگفت:چرا داری لوس بازی در میاری ؟

چشمهام پر شد بغضم ترکید واشکم ریخت ...نگاهی بهم انداخت ودستمو ول کرد سوار ماشین شد ..منم سوار شدم ..تا برسیم خونه سرم رو به شیشه چسبوندم وبه خیابون نگاه کردم .تا حالا علی از گل نازک تر بهم نگفته بود حالا اومده بود سرم داد میکشید ..منم طاقت داد هرکسی رو دارم به جز علی ..نمیدونم چرا وقتی داد میزنه ازش میترسم

دستم وبردم تا از جعبه دستمال کاغذی یه دونه بردارم .توی همون حالت دستم رو گرفت وگفت:مهتاب

دستم رو کشیدم اما محکم تر گرفت ...

-مهتابم اذیت نکن دیگه چرا گریه میکنی آخه

چیزی نگفتم

-تو که میدونی من طاقت گریه ندارم ببخشید دیگه غلط کردم !عصبی شدم

-هروقت باید عصبی بشی سر من خالی کنی


romangram.com | @romangram_com