#پناه_زندگی_پارت_384

-عمرا .امکان ندارم بذارم توی خیابون مانتوت رو باز کنی

-میگی چیکار کنیم بچه از گرسنگی هلاک شد

پالتوم رو از پشت ماشین آورد وانداخت روم ...هنوز که هنوز بود دلم از این غیرت های علی میلرزید ...نگاه عاشقانه ای بهش انداختم وگفتم:علی

-جونم

-خیلی دوست دارم

مهربون نگام کرد ..دستش رو آورد سمت صورتم ونوازش گونه کشید روش ...چشمهام داشت بسته میشد ...اما اینجا جاش نموند صورتم و کشیدم کنار واون هم مشغول رانندگیش شد

به فروشگاه که رسیدیم .پناه رو دادم دست علی وخودم هم دستم رو توی دستش حلقه کردم ...توی خیابون ها راه میرفتیم

وسایل ها رو از پشت ویترین نگاه میکردم .بعضی از مانتو ها خیلی خوشگل بودند اما خب من همیشه همه جا رو میگشتم واز بین اونها یه دونه بهترین رو میخریدم...اما یه مانتو که دیدم بدجور چشم رو گرفت ..دست علی رو کشیدم توی مغازه ...مانتو رو بهش نشون دادم .خیلی کوتاه بود انگار خوشش نیومده بود

-برم بپوشمش ؟

سرش رو تکون داد مانتو رو گرفتم ورفتم اتاق پرو ..مانتو رو که پوشیدم خیلی توی تنم قشنگ واستاده بود وآستین هاش کوتاه بود .دستم زیر اون مانتو با اون دستبند وحلقه ام خیلی باحال شده بود ...دروباز کردم علی وقتی منو دید اخم هاش رو توی هم کرد وگفت:دربیار ؟

با لب هایی آویزون گفتم: چرا خیلی قشنگ که

-پیراهن های توی خونه ات از این بلند تره دربیار ببینم

به ناچار مانتو رو درآوردم واومدم بیرون.علی بیرون منتظرم بود خیلی بد سرم داد زده بود ناراحت شده بودم ...اصلا دلم نمیخواست نگاهش کنم انگار اونم اعصابش خیلی خورد شده بود ....

romangram.com | @romangram_com