#پناه_زندگی_پارت_383


-علی تو فقط بیست وشش سالت

-میدونم

-بدجنس

-غذامون وخوردیم .پناه رو از دست غزل گرفتم وگفتم:واقعا دستت درد نکنه یه ناهار با آرامش با علی خوردم

-نوش جونت عزیزم کاری نکردم

-دست شما درد نکنه انشالله منتظرت باشیم برای شمال

-آره با بابا صحبت کردم مشکلی نداشت ...اگه مزاحم نباشم میام

نگاهی عاجزانه به علی کردم وگفتم:نه بابا عزیزم مزاحمت چیه ....خوشحال هم می شیم باهات تماس میگیرم هماهنگ میکنیم

-باشه عزیزم

از شرکت که اومدیم بیرون علی مثل میرغضب نگام میکرد خودم ولوس کردم وگفتم:ببخشید دیگه کاری که شده قول میدم دفعه دیگه باهات هماهنگ باشم

علی دیگه حرفی نزد وروش رو به سمت خیابون برگردوند ....خیلی نگذشته بودیم که گریه های عجیب پناه شروع شد جیغ میکشید بنفش ....گرسنه اش بود اما شیشه اش خونه مونده بود علی گفت:چیکار کنیم حالا

-باید همین جا شیر بدم دیگه


romangram.com | @romangram_com