#پناه_زندگی_پارت_382

-نه بابا خودم پناه رو خیلی دوست دارم

-دست درد نکنه

پناه رو از علی گرفتم وبوسش کردم دادم بهش .پناه اول ناراحت نگام میکرد اما بعدش با غزل دوست شد ودیگه بغض نکرد ...

-بدو بیا ناهارتو بخور بریم خرید به شب نخوره

-باشه بابا حالا خیلی وقت داریم

-چی بگم تقصیر خودت دیگه همیشه خرید هاتو یه عالمه طول میکشه

خندیدم وهیچی بهش نگفتم اونم خندید وگفت:مهتاب تو هم دوران نامزدیمون رو خیلی دوست داشتی ؟

-آره چطور؟

-بهترین دوران زندگیم اون موقع بود ...

-چرا؟

-نمیدونم با یه اس ام اس ات انگار دنیا رو بهم میدادن با یه قهرت انگار دنیا رو ازم میگیرفتن وقتی بغلت میکردم اروم بودم وحس میکردم دیگه هیچ غمی توی دنیا ندارم

-یعنی الان دیگه اون حس ها رو نداری ؟

-معلومه که دارم اما میدونی ذوق اون موقع رو ندارم احساس میکنم پیر شدم

romangram.com | @romangram_com