#پناه_زندگی_پارت_380
-نه
-ناهارو که خوردیم میریم بیرون شام هم مهمون من
-مثل همیشه عالی
دستش وانداخت روی شونه هام و به خودش فشار داد وگفت: اگه تورو نداشتم ...مهتاب همیشه باهام بمون ...هیچ وقت بهت نگفته بودم هیچ وقت غرورم نذاشته بود اما الان میگم مهتاب من بدون تو پوچم .وجود تو بدون تو که من واینجا کشونده
-مطمئن باش هیج وقت تنهات نمیذارم
درکه باز شد علی سریع ازم دور شد وروبه منشیش گفت:خانم صولتی چند بار بگم قبل از ورود در بزنید
-ببخشید .میخواستم ببینم برای ناهار چی میخورید
نگاهی بهم انداخت وگفت: چی میخوری ؟
-جوجه
نگاهی به خانم صولتی کرد وگفت :دوپرس جوجه با ماست ودوغ
-بله ،بااجازه
منشی که رفت علی بهم گفت:غذا رو اینجا بخوریم یا بریم ناهار خوری
-نه همین جا بخوریم راحت
romangram.com | @romangram_com