#پناه_زندگی_پارت_379


-بخدا یهویی شد .گفت تعطیلات عید تنهام منم گفتم خب با ما بیا

-خانم من این ها مسافرت کم کمشون کیش اون وقت تو شمال خودمون رو بهش تعارف زدی

-اه علی اینقدر دعوام نکن دیگه .کاریه که شده اونم قبول نمیکنه

-امیدوارم

پام وانداختم روی پام واونورو نگاه کردم ...علی اومد نشست کنارم وگفت:قربون اون ناز کردن هات برم من ببخشید

-سرم داد میزنی بعد میگی ببخشم

-بعضی وقتها باورم نمیشه که مادری مهتاب

داشت اشکم درمیومد .از نگاهم هول کرد وگفت: نه نه منظورم این بود که هنوز خیلی بچه ای نه میدونی چیه ....

پقی زدم زیر خنده .واقعا هول کرده بود اونم خندید وگفت: نزدیک بودا

-به چی ؟به قهرکردنمون

-آره

خندیدم ورفتم کنار پنجره بارون نم نم میومد .خیلی دلم هوای بیرون وکرده بود...انگار علی متوجه دلتنگیم شد اومد سمتم وگفت: برای عید خرید کردی ؟


romangram.com | @romangram_com