#پناه_زندگی_پارت_377
خندیدم وچیزی نگفتم .علی رفت سمت غزل وپناه رو ازش گرفت وگفت:این دخمل منو بدین که دل باباش براش یه ذره شده
غزل خندید وپناه رو داد بهش وبا هم به اتاقش رفتیم ...
غزل
از پیشنهاد مهتاب خیلی خوشحال شدم .هفته دوم عید باید برمیگشتیم شرکت اما مامانینا تا یه ماه میخواستند فرانسه بمونن ومن اینو نمیخواستم .برای همین از اول بهشون گفتم که باهاشون نمیام اونها هم لج کردن وگفتن عید رو تنها بمون ...تقصیر من چیه؟اگه میرفتم با دوری پیمان چیکار میکردم خوبه مامان میدونه من پیمان وچقدر دوست دارم وطاقت دوریش واصلا ندارم ..
باید با مامان صحبت کنم اون از همشون منطقی تره .چقدر ازش ممنون شدم که به خاطر من با بابا صحبت کرده بود که بگه بیاد کارخونه کار کنه ..که من بیشتر اونو ببینم مامان دنبال آدمی میگشتن که من رو به خاطر خودم بخواد نه پولم وپیمان اصلا به اموال من نگاه نمیکرد اصلا به خود من فکر نمیکرد چه برسه به اموالم .اما بابا نه بابا دنبال آدمی بود که موقیعت اجتماعی فوق بالایی داشته باشه ..شاید از خود ما بالاتر ... ..بابا از پیمان خوشش اومده بود اما فکر نکنم اونو به عنوان داماد بپذیره
گوشی رو از توی کیفم در آوردم وزنگ زدم به بابا .بعد از چندتا بوق جواب داد
-بله ؟
-الو بابا
-غزل تویی ؟جانم کاری داشتی دخترم
-بابا میخواستم هفته اول عید رو برم شمال
-تنهایی ؟
-نه بابا با بچه های شرکت میخوایم بریم شمال
romangram.com | @romangram_com