#پناه_زندگی_پارت_376
با اومدن اسم پیمان لبخند شیرینی زد وتویه خلسه ای فرو رفت ...انگار یاد پیمان افتاده بود .مشکوک نگاهش کردم اما خب خوب نبود الان حرفی بزنم
رفتم دم پنجره وگفتم:بوی بهار بیاد ،عید هم دیگه از راه رسید
-عید وزیاد دوست ندارم؟
با تعجب نگاهش کردم وگفتم: چرا ؟خیلی خوبه که
-آره ولی من همیشه عیدها تنها بودم
-پس خانوادت
-هرکسی برای خودش برنامه میچینه مامان وبابام برای خودشون برادروزن داداشم هم برای خودشون برنامه میچینن
-پس تعطیلات امسال تنهایی ؟
-آره متاسفانه
-برعکس ما امسال میخوایم همگی بریم مسافرت .از تو هم دعوت میکنم بیای
-وای نه بابا نمیشه که
-چرا نشه ؟خانوادگی که نمیریم .آرش وستاره وچندتا از دوستامون هم هستند نگران نباش بد نمیگذره
با صدای چند مرد به خودم اومدم ودیدم که علی داره چند نفر وبدرقه میکنه بعد از رفتن اونها انگار تازه منو دیده بود لبخندی به روم زد وگفت: به به خانم افتخار دادن
romangram.com | @romangram_com