#پناه_زندگی_پارت_375


خندیدم وروبه منشی علی گفتم:میتونم ببینمشون ؟

-الان جلسه دارن ..میخواین بگم اومدین ؟

-نه نه منتظر میمونم کارشون تموم شه ...

منشی دیگه هیچی نگفت ..غزل خندید وگفت:وای چه دختر خوشگلی دارین ؟

-واقعا ؟

-آره خیلی خوشگله خدا حفظش کنه

-چشمهات قشنگ میبینه

-بیشتر شبیه شماست

من که توی این مدت همه میگفتن شبیه علی عقده ای شده بودم با این حرف غزل نیشم شل شد وگفتم :راست میگی ؟

-آره بخدا .صورتش ،دماغش ،چشماش بیشتر شبیه شماست

-وای نمیدونی چقدر با این حرفت خوشحال شدم

با تعجب نگام کرد وکه گفتم:همین برادرم پیمان هم میگفت شبیه علی


romangram.com | @romangram_com