#پناه_زندگی_پارت_374
گم شدم تو دل بارون با یه حال عاشقونه
تو که گفتی نمیدونی پس بگو آخ کی میدونه
مگه من دوست نداشتم مگه عاشقم نبودی
مگه آخرین بهانه واسه دلم نبودی
مث گل مث یه سایه مث بی کران دریا
مث یه حس عجیبی توی صندوقچه رویا
مهتاب
به خودم توی آینه نگاه کردم عالی شده بودم .نمیدونم چرا هروقت میخواستم برم شرکت دوست داشتم خیلی تیپ بزنم دلم نمیخواست هیج جوره بگن زن آقای ریس اینجوریه واون جوریه وبهش نمیاد واز این حرفها ....
یه بافت خیلی خوشگل و که مامان برای پناه بافته بود رو تنش کردم با یه ساپرت کلفت .بچم از الان خاطر خواه داشت ...لبخندی بهش زدم وبا یه لحن بچه گونه ای گفتم:چیه مامان چیه خوشگلم ؟داریم میریم پیش بابا ،امروز دیگه ناهار وباید با بابایی بخوریم
آژانش که اومد کیفم رو برداشتم وآدرس شرکت رو بهش دادم...
جلوی شرکت پیاده شدم .آسانسور خراب بود ومجبور شدم پناه بغل اون همه پله ها رو بالا برم .وقتی رسیدم شرکت نفسم بریده بود ...وارد شرکت شد .همون دختری که اون روز توی بیمارستان دیده بودم که اومده بود ملاقات پیمان اومد سمتم ولبخند زنون گفت:نفستون گرفت نه؟
-آسانسور چرا خرابه؟
-نمیدونم مدیر ساختمون باید پیگیر باشه که نیست
romangram.com | @romangram_com