#پناه_زندگی_پارت_371
-حرف شما متین اما .....من رشته ام اصلا با کارشما نمیخوره ..ترجیح میدم کاری رو انجام بدم که درسش رو خوندم
-دیگه اما نیار پسرم .توی میتونی روزهایی که نمیری شرکت وبیای کارخونه من
احساس میکردم موضوع یه ذره مشکوک ..اما خب حرفش خیلی خوب وبود من توی کارخونه اون میتونستم به جاهای خیلی بالایی برسم .از طرفی هم احساس میکردم چون به دخترش کمک کردم میخواد جبران کنه .بااین حال باید به پیشنهادش فکر میکردم وبا علی صحبت میکردم .شمارش رو گرفتم وگفتم که بعد از این که فکر کردم بهشون جواب میدم اون ها هم شمارشون رو دادن
شام رو که خوردیم ازشون تشکر کردم بلند شدم .رو به مادر غزل گفتم:خیلی عالی بود دستتون درد نکنه
-نوش جان پسرم.بازم به خاطر کمکی که به غزلم کردی ممنون .صورتت هم ...
-خواهش میکنم چیز مهمی نیست
از برادرش وخانمش هم خدافظی کردم .پدرغزل وخودش هم اومدن تا دم در
-آقای رفیع زحمت نکشید خودم میرم
-نه خواهش میکنم .
سویچ وگرفت طرفم وگفت:بفرمایید
-این چیه ؟
-این موقع شب سخته بدون وسیله برید خونه .ماشین غزل رو با خودتون ببرید فردا بیارید شرکت
romangram.com | @romangram_com