#پناه_زندگی_پارت_370
-خواهش میکنم
دستش رو سمت دختر کناریش گرفت وگفت:ایشون نامزد عزیز من لیندا
به دختر کناریش نگاه کردم دختره یه تاب حلقه ای مشکی پوشیده بود با شلوار لی موهاش هم با کلیپس بسته بود .احساس خفگی میکردم اینجا ...
اصلا دوست نداشتم اینجا بمونم احساس میکردم چقدر معذبم .روی صندلی نشستیم وبحثمون در باره کارخونه وشرکت با ایلیا وپدرش شروع شد ...
غزل اومد داخل وگفت:بفرمایید شام حاظره
نگاهی بهش انداختم .یه شلوار مشکی راحتی یه خط که فکر کنم قیمتش از شلوار لی هم بالاتر بود با یه تونیک سورمه ای که یقه اش شل بود پوشیده بود یه شال به همون رنگ هم سرش انداخته بود خداروشکر این فکر حال منو کرد .گفتم این الان لخت جلوم راه میره
نشستم سر میز ....پدرش گفت: اطلاعات خیلی بالایی داریی ؟چرا مشغول به کار نمیشی
-هرجا که بری باید برگه سه ماه کارآموزیو لیسانس رو داشته باشی که من منتظر اون برگه ام
-من به تخصصت احتیاج دارم .ازت میخوام اگه موافقی توی کارخونه من مشغول به کار بشی
-گفتم که آقای رفیع من من توی شرکت شوهر خواهرم مشغول به کارم
-چه روزهایی میری اونجا؟
-یک شنبه ،دوشنبه وپنج شنبه .
-ببین پسرم تو اگه میخوای چیزی یاد بگیری باید عملی کار کنی .توی اون شرکت وقت نقشه کشی رو یاد میگیری اما توی کارخونه من به عمق همه چی پی میبری
romangram.com | @romangram_com